تو را مي خواستم تا در جواني
نميرم از غم بي هم زباني
غم بي هم زباني سوخت جانم
چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود.
وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.
و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.
کتار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم.
و من گفتم به تو بگویند: *دوستت دارم*
+ نوشته شده توسط همت توحیدی در هجدهم شهریور 1387 و ساعت
10:47 بعد از ظهر |

